در جستجوی خوشبختی (نقد فیلم + درس های فیلم)

در جستجوی خوشبختی (نقد فیلم + درس های فیلم)

در جستجوی خوشبختی (The Pursuit of Happyness) محصول سال ۲۰۰۶ آمریکا به کارگردانی گابریل موچینو است. در جستجوی خوشبختی فیلمی است که در ژانر درام اجتماعی و زندگی نامه ساخته شده است. بازیگر این فیلم یعنی ویل اسمیت، نامزد کسب جایزه اسکار برای بهترین بازیگر نقش اول مرد در سال ۲۰۰۷ شد.

داستان این فیلم، زندگی کریس گاردنر سیاه پوست، خرده فروش اسکنرهای پزشکی است که به سختی اوضاع زندگی را می گذراند. در مقطعی، اوضاع زندگی چنان برای خانواده او دشوار می شود، که همسرش او را ترک می کند و از این پس ماجراهای فیلم در جستجوی خوشبختی به نحوه ادامه زندگی مشقت بار او و پسرش اختصاص می یابد.

تلاش های کریس گاردنر برای نجات از وضعیتی که در آن گرفتار شده بسیار دیدنی است. این فیلم که برداشتی از یک داستان واقعی است، نمونه جذابی است از تلاش انسانی است برای رفع مشکلات در بدترین شرایط.

نقد فیلم در جستجوی خوشبختی

این فیلم هم مانند سایر فیلم های ژانر موفقیت، داستان گذشتن از سختی ها و رسیدن به آرامش و خوشبختی را به تصویر می کشد. اما روایتی که در این فیلم شاهد آن هستیم، وجه تمایز آن با سایر فیلم های این ژانر است. شخصیت اصلی در این روایت از شروع تا پایان همواره در حال دویدن است. او همیشه تلاش می کند و شکست و موفقیت را تجربه می کند. این یعنی همه اینها در زندگی او جریان دارد. مقطع و آغاز خاصی برای آن وجود ندارد.

از آنجایی که فیلم بر اساس داستان یک زندگی واقعی ساخته شده است، به شدت با بیننده ارتباط نزدیک برقرار می کند. همین امر نیز خواسته کارگردان را که می خواهد تک تک بینندگان خود را به جای شخصیت اصلی داستان تصور کنند به خوبی تأمین می کند. همچنین وقایع و فراز و فرودهای فیلم در جستجوی خوشبختی را برای مخاطبان قابل پذیرش تر می کند.

در جستجوی خوشبختی (نقد فیلم + درس های فیلم)

اعتراض به وضعیت دشوار اقتصادی آمریکا نیز یکی از پیام هایی است که مدام در طول فیلم در جستجوی خوشبختی به صورت زیر پوستی بیان می شود. سیاست های سرمایه دارانه دولت آمریکا وقتی به تصویر کشیده می شود که کریس به دلیل عدم پرداخت قبض های جریمه اتومبیلش توسط پلیس بازداشت می شود و یا در میانه راه شروع بدبختی هایش که همسرش او را ترک کرده و دوستش بدهی خود را به او پرداخت نمی کند که ناگهان با نامه مالیاتی حاکی از برداشت بدون اجازه بدهی مالیاتی اش توسط دولت مواجه می شود. در نتیجه از آن به بعد او مجبور می شود با پسرش در دستشویی مترو شب را بگذراند.

تمام موفقیت های این فیلم به خاطر هنرمندی ویل اسمیت و پسر واقعی او در این فیلم اتفاق افتاده است. وگرنه شاید فیلم در جستجوی خوشبختی به صورت بسیار معمولی و کلیشه ای ساخته شده و پیش می رفت. هنرمندی بی نظیر ویل اسمیت هم او را لایق نامزدی دریافت جایزه اسکار کرد، هم فیلم در جستجوی خوشبختی را لایق دیدن می کند.

از نکات دیگر در مورد نقد فیلم در جستجوی خوشبختی، آغاز و پایان مناسب در انتخاب برش مناسبی از زندگی کریس گاردنر است. داستان از روزهای خوش آغاز نمی شود تا سپس به روزهای سخت رسیده و مجددا بازگشت روزهای خوشی را به تصویر بکشد. بلکه شروع گره ها و مشکلات زندگی کریس آغازگر داستان فیلم در جستجوی خوشبختی است. یعنی چیزی که به طور معمول نیز مواردی از آن در زندگی همه می تواند اتفاق بیفتد. ولی برای کریس ریتمی تند می یابد و او را به تنگنا می برد.

در ادامه در جستجوی خوشبختی شاهد تلاش های کریس برای تغییر وضعیت و نجات زندگی اش هستیم. وقتی تلاش های او منجر به یک نقطه ی روشن در زندگی او می شود، فیلم به پایان می رسد و فقط چند خطی در مورد وضعیت بعدی زندگی او روی صفحه نمایش ظاهر می شود. چون هدف اصلی فیلم، خود کریس که در کل زندگی اش می خواهد به خوشبختی برسد. ثروتهدف کریس نبوده، بلکه رواط انسانی و عاطفی و خوشبختی انسانی بوده است.

در جستجوی خوشبختی (نقد فیلم + درس های فیلم)

یکی از بارزترین پیام های فیلم در جستجوی خوشبختی تقابل شدید غنی و فقیر است. خصوصا در صحنه ای که خودرویی نشان داده می شود که خانواده ای در آن قرار دارند که به شدت خوشحال و شادند. در حالی که در همین زمان در نبش خیابان عده ای در یک صف طولانی از بی خانمان ها قرار گرفته و منتظر نوبت هستند. منظره ای از اختلاف طبقاتی شدید در یک کشور مدعی تمدن و دموکراسی. که می تواند پیامی را به موج مهاجرانی بدهد که به دنبال رسیدن به آرزوهایشان در آن سرزمین اند.

به طور کلی، نحوه بیان قصه خوب است و ریتم فیلم در جستجوی خوشبختی تند و جذاب است و زمانی در آن هدر نمی رود. در جستجوی خوشبختی به خوبی مشهود است که کارگردان برای بازیگران فضا و آزادی عمل ایجاد کرده است. و حتی طنزهای فیلم در جستجوی خوشبختی هم به موقع استفاده شده است.

از بخش های زیبای فیلم شبی است که در ایستگاه مترو گذرانده می شود و اسکنری که به همراه آنها  است تبدیل به اسبابی برای رویا پردازی و عدم توجه به وضعیتی که در آن هستند می شود. این باعث می شود برای مخاطب لحظه ای سوال ایجاد کند این دو که حتی جای خواب هم ندارند، چطور مجال رویاپردازی پیدا کرده اند؟

درس ها و عبرت های آموزنده فیلم در جستجوی خوشبختی

دغدغه خوشبختی

خوشبختی یکی از دغدغه های همیشگی انسان ها بوده و هست. نام فیلم در جستجوی خوشبختی و مسیری که شخصیت آن طی می کند نشان می دهد خوشبختی تا حد زیادی به نگرش هر فردی نسبت به زندگی اش بستگی دارد. کسی برای رسیدن به آن مانند کریس تلاش می کند و می جنگد و شخصی مانند همسرش، رفتن و حذف کردن و پیدا کردن جایگزینی دیگر را به جای ماندن و درست کردن بر می گزیند. تلاش و امید کریس در این فیلم می تواند الهام بخش بسیاری از ما برای ساختن خوشبختی در زندگی مان به دست خودمان باشد.

در جستجوی خوشبختی (نقد فیلم + درس های فیلم)

تلاش برای حل مشکلات

کریس در زندگی خود نشان داد که با تکیه بر اراده و تلاش مستمر خود و عدم تسلیم شدن در برابر شرایط، به موقعیت خود چیره شد و آن را تغییر داد. در اولین همزاد پنداری با شخصیت فیلم شاید این کار ساده بنظر برسد. اما در واقعیت اغلب ما یا مشکلاتمان را به گردن دیگران می اندازیم و سهمی را برای خودمان متصور نمی شویم. یا تسلیم می شویم و رنج تلاش مضاعف را از خود دور می کنیم. در حالی که شخصیت کریس از ابتدای فیلم تلاش همیشگی خود را به نمایش می گذارد و نشان می دهد که اوج مشکلات خللی در این رویکرد او ایجاد نمی کند.

قدرت انتخاب

مسأله دیگر در فیلم در جستجوی خوشبختی، نمایش دادن قدرت انتخاب در زندگی افراد است. اینکه افسار زندگی هر کسی در دستان خود اوست و می تواند به آن جهت بدهد. که به خوبی در این فیلم در صحنه هایی که مثلا با سر و وضعی نامناسب به مصاحبه کاری می رود، مشهود است.

روحیه پر از انرژی

از ویژگی های مثبت دیگر شخصیت فیلم در جستجوی خوشبختی، وقت تلف نکردن و استفاده مناسب از آن، برخورد محترمانه با دیگران، و روحیه مثبت نگر اوست که باعث می شود همیشه امید و انرژی برای کار و تلاش داشته باشد. کریس علی رغم فقر بسیاری که در زندگی دچار آن می شود، انسانی نیست که مدام غصه ی نداشته هایش را بخورد. برعکس همسرش که دائم در حال جدل و تحقیر و سرزنش و یا حسرت خوردن به زندگی دیگران است.

در جستجوی خوشبختی (نقد فیلم + درس های فیلم)

اهمیت تربیت فرزندان

اهمیت دادن همیشگی کریس به تربیت فرزندش از نکات برجسته فیلم در جستجوی خوشبختی است که مثلا در توجه خاص او در ادبیات سخن گفتن فرزندش نمایان است. چون می داند که ادبیات حرف زدن کودکش تا آخر عمر همراه او خواهد بود و اثر تعیین کننده ای در سرنوشت او خواهد داشت.

کریس علی رغم غرق بودن در سیل مشکلاتش با فرزند خود به زمین بسکتبال می رود و با او بازی می کند تا او را از گرند آسیب های مشکلات خودش در امان نگه دارد. و نیازهای فرزندش را به قدر توانش پاسخ بگوید.

همه اینها نشان می دهد تربیت فرزند ربطی به جایگاه و شرایط و موقعیت روحی افراد ندارد و خانواده باید برای آن برنامه و وقت مبسوطی داشته باشد. مشکلات گذرا هستند ولی آسیب های به جا مانده از آنها بر تربیت کودکان گاهی تا آخر عمر با آنها باقی می ماند. پس سرمایه های اصلی زندگی را که کودکان هستند هرگز نباید از دست داد چون از دست دادن آنها راه بازگشت آسانی ندارد.

کلام آخر

فیلم هایی مانند در جستجوی خوشبختی که بر پایه یک داستان واقعی ساخته می شوند، از جمله تولیدات سینمای هالیوود به شمار می روند که در آنها خبری از آرمان های تخیلی و ابر قهرمان های اغراق آمیز نیست و به همین دلیل فقط پیام های واقع گرایانه سیاسی و اجتماعی را مخابره می کنند.

به همین دلیل این فیلم هر چند دارای محتوای ضد آمریکایی نیست و در زمانی تولید شده که جنبش ضد وال استریت هنوز به آن صورت به راه نیفتاده بود. ولی به خوبی زمینه هایی از نقد به نظام سرمایه داری آمریکا را در دل خود دارد و تصویری که فعالان عرصه اجتماعی و فرهنگی آمریکا از آن به عنوان یک بهشت دارای امکانات رفاهی بالا معرفی می کنند را به چالش می کشد. همین امر باعث می شود که دیدن فیلم در جستجوی خوشبختی خالی از لطف نباشد.

داگویل: نابودی جامعه توسط جامعه (نقد و بررسی فیلم داگویل)

داگویل: نابودی جامعه توسط جامعه (نقد و بررسی فیلم داگویل)

داگویل محصول سال ۲۰۰۳ است که توسط لارس فون تریر ساخته شده است. محتوای فیلم داگویل استعاره ای از شرایط کلی انسان و نقد آن است. فیلمبردار دانمارکی لارس فون تریر از فیلم Dogma به سراغ فیلم Dogville رفته است. این اثر کارگردان، یک تمثیل سیاسی سه ساعته است که باعث بحث و جدال در سطح جهان شده است.

صحنه های فیلم عبارتند از یک سناریو از برتولت برشت، درج موسیقی متن فیلم که تنها چند لحظه روایت را برجسته می کند، یک کارکرد نمایشی از چراغ ها و خطوط، تقریباً یک انتزاع زمانی و جغرافیایی و امضای منحصر به فرد کارگردان، است.

داگویل بخشی از یک سه گانه (ایالات متحده، سرزمین فرصت ها) به همراه مندرلی و وینگستون است که هدف آن نقد جامعه بورژوازی کوچک و سرمایه داری آمریکا است که (به لطف انتزاع منظره آن) به محکومیت کل جهان اتفاقی تبدیل می شود. از این منظر، نیکول کیدمن با چهره ای مانند فرشته، موهای بلوند و چشمان نافذ و روشن به صورت نمادین بره قربانی سرمایه داری می شود. کیدمن نقش گریس را بازی می کند. زنی که پناهگاه بعضی از افراد گانگستر در داگویل، دهکده کوچک واقع در کوه های راکی را ​​پیدا می کند.

جمعیت داگویل فقط شامل ۱۵ بزرگسال، چهار فرزند و یک سگ است، تام نویسنده جوانی است که با گریس وارد رابطه خواهد شد.

این یک جهان بسته است، جایی که هرکسی وظیفه دقیقی برای ادامه دادن جامعه دارد. فون تریر تصمیم دارد شهر را به طور مصنوعی بازسازی کند و آن را به عنوان صحنه ای از یک تئاتر نشان می دهد که یک استعاره واقعی از کل جامعه است.

داگویل در یک صحنه با خطوط گچی بر روی زمین که نمایانگر شهر است و تنها مبلمان ابتدایی دارد نشان داده می شود. این فیلم بر روی تحریک استقلال، حریم خصوصی، کم نظری و سوء ظن ساکنان یک شهر متمرکز شده است. و اینکه چگونه آنها ابتدا توسط زنان جوان متفکر و زیبا، اما نیازمند که خود را صرف کمک از طریق بچه داری و باغبانی می کنند، جذب می شوند.

شهروندان این شهر ادعای توانایی پذیرش، شادی و احترام به دیگران را نشان می دهند. اما هنگامی که اطلاعات بیشتری در مورد رابطه گریس با دنیای خارج کسب می کنند و به او نیاز پیدا می کنند به وحشی گری و آسیب زدن روی می آورند. در این فیلم زن جوانی است که وقتی به او بدی می شود، می بخشد و می گذرد چرا که بخشش برای او با ارزش است.

حرکات دوربین در داگویل کم است. چرا که کارگردان می خواهد که ما از دید یک دانای کل نظاره گر ماجرا باشیم. انتظار می رود در این سناریو بسیار واضح و روشن از فیلمبرداری با چند حرکت دوربین قدردانی کنیم. فیلم برداری به صورت دستی موجب می شود ما احساس کنیم که در صحنه حضور داریم و شاهد واقعیت ماجرا هستیم.

توصیف آنچه رخ خواهد داد

با این وجود، همان طور که گفتیم این فیلم کاملا از نمایشنامه برشت تاثیر گرفته است. او نه تنها در سناریو حضور دارد، بلکه بیشتر در تقسیم فیلم در نه فصل و یک پیش نویس است که همگی با توصیف آنچه در این قسمت رخ خواهد داد معرفی شده است. به این ترتیب کارگردان اجازه نمی دهد تماشاگر با احساسات خود درگیر شود و با این احساس عاشقانه به تماشای فیلم بنشیند.

توصیف آنچه به زودی اتفاق خواهد افتاد، موجب می شود عقل و اندیشه احساسات را به دست گیرند و تماشاگر بتواند درباره آنچه می بیند به صورت انتقادی تفکر کند.

هر فصل داستان خاص خود را دارد و با فرض یک ارزش فکری جهانی، روایت خطی بر اساس رابطه علت و معلولی پیش می رود. در طول سه ساعت مدت زمان داگویل، لارس فون تریر واقعاً تماشاگر را به چالش می کشد.: او اثر غافلگیرانه ای ارائه نمی دهد. در نتیجه شناسایی ساده شخصیت های اصلی را برای مخاطب امکان پذیر نمی کند.

داگویل: نابودی جامعه توسط جامعه (نقد و بررسی فیلم داگویل)

کیدمن با استعداد، با خونسردی واکنش نشان می دهد. او در مقابل ظلم کاری نمی کند. چرا که باور دارد حقیقت جامعه این است. افراد جامعه قدرت تغییر ندارند و از گرفتاری داگویل رنج می برند. در ابتدا، جامعه تمایلی به قبول یک عنصر خارجی ندارد، اما آن ها در نهایت شرایط پیشنهادی توسط تام را می پذیرند.

در هفته بعد گریس به ساکنان شهر کمک می کند. در پایان آن شهروندان رأی می دهند و تصمیم می گیرند که آیا به او اجازه ماندن بدهند یا خیر. گریس با اشتیاق به همه کمک می کند.

همه به آرامی، با کار های او متقاعد می شوند، حتی چاک (که در گذشته از یک شهر بزرگ به داگویل منتقل شده بود، و فردی که خود را در گریس می دید). بنابراین، با معرفی مطلوبی از زن در جامعه این شهر به گریس رأی می دهد و در طی این صحنه ها اعلام عشق بین گریس و تام احساس می شود. با این وجود، آرامش بی نظیر جامعه از طریق اعلامیه های پلیس مختل می شود که اعلام می کند گریس ناپدید شده است، و او را دزدیده اند.

استفاده ابزاری از غریبه

در اینجا، در دیدگاه انتقادی فون تریر، غریبه به منبع خوبی تبدیل می شود تا زمانی که از آن سوء استفاده نشود. احساسات و ترس تنها بهانه های ریاکاری در تلاش برای توجیه سودگرایی بورژوازی هستند. دفاع از قلمرو، لهجه ای که به ریشه های افراد تعلق دارد، ترغیب افراد یک ملت به داشتن چیزی مشترک، تنها ابزاری برای تحقق منافع شخصی خود هستند.

با این وجود، غریبه ای که به ملت تعلق ندارد، فایده اجتماعی خود را تنها به واسطه اینکه یک وسیله است دارد.

در سرمایه داری، افراد حضور دیگران در اطراف خود را نمی بینند. بلکه فقط کالاهایی را که می توانند (باید) مورد استفاده قرار گیرند را حس می کنند.

داگویل: نابودی جامعه توسط جامعه (نقد و بررسی فیلم داگویل)

سوء استفاده جنسی از نقش زن

اما گریس نه تنها غریبه است، بلکه زن نیز هست و این عنصری است که نمی توان از آن چشم پوشی کرد. کیدمن به دلیل زیبایی خود مورد احترام است. او مورد سو استفاده قرار می گیرد. دورادور دوستش دارند، اما مورد سوء استفاده قرار می گیرد. به این معنا که یک صحنه نمایانگر تجاوز به گریس توسط چاک است.

این صحنه در خانه اتفاق می افتد و به همین دلیل پشت درهای بسته اما از آنجا که دیوارهای خانه ها در صحنه تصور شده توسط کارگردان فقط از خطوط ترسیم شده روی زمین تشکیل شده است، تماشاگر واقعیت ناامید کننده تجاوز را مشاهده می کند که در جلوی چشم همه ساکنان داگویل اتفاق می افتد، اما آنها چیزی نمی بینند و هشدار نمی دهند.

این قطعاً یک استعاره قوی و قدرتمند از نگرش جامعه در مقابل خشونت های صورت گرفته بر نقش زن است. این مشکل واضح و آشکار است و توسط همه افراد شهر دیده می شود، اما هیچ کس برای تغییر این وضعیت اقدامی نمی کند و چیزی نمی گوید.

گریس سپس به عنوان یک شی، یک برده واقعی جامعه داگویل، تا پایان فیلم یا تا زمان ورود گانگسترها (همان چیزی که شخص قهرمان در فصل اول فیلم از آن فرار کرده است) باقی می ماند.

فرصت هایی برای تغییر

در اینجا ما پیچیدگی پلاتو قدرتمندی را داریم: رئیس گانگسترها در واقع پدر گریس است. در صحنه ای که در اتومبیل با او صحبت می کند، رئیس گانگستر ها دختر خود را به خاطر استکبار خود سرزنش می کند.

توجیه اعمال شیطانی دیگران در هر لحظه، فقط خودرایی است، زیرا او فکر می کند که سایر انسانها قادر به رعایت موازین عالی اخلاقی که به خود تحمیل می کنند نیستند.

گریس در ابتدا نمی خواهد به زندگی گذشته خود بازگردد، اما بعد به داگویل (استعاره جامعه) نگاه می کند و متوجه خود خواهی خودش می شود. او متوجه می شود که جامعه به هیچ وجه قابل توجیه نیست. او متوجه می شود که جامعه همیشه فرصت هایی برای پس گرفتن خودش داشته و خواهد داشت. فرصت هایی که به هرحال به طور غم انگیزی هدر می روند.

و پس از آن، صحنه ی نمایش کوچک و نمادین در آتش است. جهان در آتش است و خرده بورژوازی با آن از بین می رود. این سقوط کامل سرمایه داری است.

در پایان کار فون تریر به قتل عام ناراحت کننده و تمثیلی ساکنین داگویل ختم می شود.

قدرت جامعه را قتل عام می کند، اما در حقیقت این خود جامعه بود که باعث قتل عام خود شد.

معرفی فیلم؛ شاهین کره بادام زمینی

شاهین کره بادام زمینی (انگلیسی: The Peanut Butter Falcon) یک فیلم در ژانر درام به کارگردانی مایکل شوارتز است که در سال ۲۰۱۹ منتشر شد.

فیلمی در ژانر درام،کمدی،ماجراجویی که در سال ۲۰۱۹ به کارگردانی تیلر نیلسون و مایکل شوارتز اکران شد و توانست رضایت ۸۰ درصدی مخاطبان را کسب نماید و در باکس آفیس نیز موفق باشد.
داستان راجب زک یک پسر دارای سندروم داون است که رویای تبدیل شدن به یک کشتی کج کار حرفه ای را در سره خود می پروراند و تصمیم به فرار از آسایشگاه و پیدا کردن اسطوره زندگی اش میگیرد و در این راه…
فیلم در پلان اول و مدیوم شات اول شخصیت قصه مارا نشان میدهد تا عنصر قصه سازه فیلم مارا به مخاطب نشان دهد سپس با اکت های بعدی و موقعیت اول فیلم تم سفر و ماجراجویی خود را از اولین فرار زک نشان میدهد.سپس رول های دو سه نیز در فیلم با فضای داستانی خودشان نشان داده میشوند.فیلم با توجه به آنکه اثری پخته از کارگردانانی است که تا الان فیلم هایی کمتر مطرح شده و با اسلوب های حرفه ای ساخته اند اما شاهین کره بادام زمینی.در تصویر برداری ها و روایت بصری در خدمت پلات و فیلمنامه عمل کرده.فیلم با لانگ شات هایی که در تمام اجزای کادر با تکیه به ابعاد زیباشناختی عمل کرده گرایش ناتورالیستی کارگردانانو نیز نشان میده.کادربندی دقیق و تقارن و زاویه های ای لول دوربین که سوژه ها را در مرکز تصویر و قصه ما نشان میده.صداگذاری و صدابرداری های دقیق از محیط و نورپردازی های استاندارد و آمبیانس های متناسب با سکانس ها همگی فیلم را در ساحت فرم خود همچون یک سفر تشبیه کرده.با گذر از رود ها و مستر شات هایی که از ساختار یعنی طبیعت داده میشه.و یکی از دلایل آن این است که به غیر به اصطلاح آن آنتاگونیست های قصه ما همه پرسوناژ با محرک های شخصیتی و چالش هایی روبرو شده اند که سرشتی از طبیعت و عوامل وابسته به آن داشته تا میل انسان دوستانه فیلمساز مشخص شود که در مسیر زندگی و موانع طبیعت همه ما انسان ها چه سندروم داون و چه غیره ممکن است گریبان گیر مشکلاتی شویم و فرقی باهم در ری اکشن به آنها نداریم.فیلم موسیقی متن همخوان با ریتم فیلم و تدوین های پویا دارد و فیلمبرداری های کم نقص و در برخی سکانس ها میزانسن هایی فرمیک اعم از سکانس رقص النور و زک باهم دارد.شاهین کره بادام زمینی در امر تکنیکی اثری سرپا. است که ابژه را در مسیر قصه بخوبی می نمایاند.

 

«شیا لباف»، «داکوتا جانسون» و «زک گاتسگن» در حال تبلیغ فیلم «The Peanut Butter Falcon». این فیلم در مورد یک پسر مبتلا به سندروم داون است که برای رسیدن به رویای کشتی گیر شدن از خانه فرار می‌کند.

 

اما بنظر میرسد که فیلم در فیلمنامه اثری سرپا تر است اما در پیرنگ کمی ضعیف مانند سکانسی که مافوق النور بدون دلیل مبرهنی اورا مسئول پیدا کردن زک میکند یا در شخصیت پردازی این این کاراکتر شناخت چندان کاملی از نیاز نمایشی و ماهیت آن جز سکانسی روی قایق داده نمیشود و این توام با بازی و اکت های ساده داکوتا جانسون نیز است اما فیلمنامه جزء این ایراد در درام سازی ها و شیمی شخصیتی میان زک و تیلر بخوبی عمل میکند.مانند آن سکانسی که تیلر در ماشین حضور دارد و حضور سگ و گفتن صاحب او از وفاداری اش.غبطه ای میخورد که زک را حتی کمتر از یک سگ میدید اما برگشت و این دو باهم شروع به سفری دوستانه و پر فراز و نشیب میکنند.و شخصیت پردازی تیلر که با فلش بک های خوب و نمودار کردن بخش های مختلف زندگی آن بخوبی پردازش میشود و سمپات مخاطب با او به عنوان دوست زک نیز برقرار میشود.فیلم شوخی سازی ها و لحظات کمیک استاندارد و زیبایی دارد و زیرمتن هایی نیز نظیر سیاست های تبلیغاتی و جذب کننده ورزش کشتی کج در فیلمنامه نیز وجود دارد اما نقطه عطف اصلی داستان شخصیت زک و تیپ سازی آن است که از نیاز نمایشی تا نوع دیالوگ نویسی ها برای این شخصیت توأم با بازی خوب بازیگرش مخاطب را همه جوره همراه با رویاپردازی و سفر او میکند که ساختار فیلمنامه نیز روی سفر نهادینه شده است و با کنش های مختلف در موقعیت ها که هریک بعدی دیگر از شخصیت ها به ما میداد میرسیم به مقصد و فصل پایانی فیلم یعنی تحقق رویای زک.و گره گشایی دوست داشتنی.

 

شاهین کره بادام زمینی با همان اشاره های سینمایی اش به کره بادام زمینی که تنها آذوقه آنها در سفر بوده تا زک که همچون شاهینی در مسیر رویاهایش پرواز میکند هم اسمی خلاقانه دارد و هم نیت و خلوص انسانی را در برقراری یک حس انسان دوستانه نشان میدهد.جاییکه که آدم هایی که به نوعی دغدغه مند از شرایط اجتماعی یا شخصی خود هستند تصمیم به همراهی با سفر زندگی میگیرند تا در آن عشق،انسانیت، فداکاری را یاد بگیرند.میل به تغییر در همه انسانها بذرش کاشته شده است فقط کافیست با جریان زندگی همراه شویم.شاهین کره بادام زمینی به ما می‌فهماند که فرقی ندارد سندروم داون باشیم یا یک انسان عادی برای رسیدن به خواسته هایمان هرکاری که باید بکنیم.از آنجا به بعد تاثیر ما روی دیگران و تحت تأثیر قرار دادن آنها با هدفمان است.فصل پایانی فیلم که فیلمساز به معنای واقعی مجیک رئالیسم را به عینیت نشانمیدهد.که زک حریفش را از رینگ پرتاپ میکند هرچقدر که از دیدگاه مخاطب تصنعی بنظر برسد اما در فضای داستانی بسیار حسی و خوشحال کننده است که این شخصیت دوست داشتنی ما سراخر به آرزویش میرسد.و این ما مخاطب و دوستانش بودیم که در این مسیر همراهی اش کردیم و همراهی کردن انسانها در مسیر رویاهایشان ممکن است همانقدر لذتی که به او میدهد به ما نیز بدهد حتی اگر مانند تیلر پای جونمان وسط باشد.شاهین کره بادام زمینی ممکن است فیلم تمام عیاری نباشد اما در این برهه فیلم های منفعل اثری با کانسپتی شریف است.

 

 

The Peanut Butter Falcon poster.jpeg
کارگردان Tyler Nilson
مایکل شوارتز
تهیه‌کننده آلبرت برگر

ران یرکسا

نویسنده
  • Tyler Nilson
  • مایکل شوارتز
فیلم‌نامه‌نویس Tyler Nilson
مایکل شوارتز
بازیگران شایا لباف
داکوتا جانسونجان هاکس
بروس درن
جان برنثال
توماس هیدن چرچ
توزیع‌کننده رودساید اترکشنز
تاریخ (های) انتشار
مدت
۹۸ دقیقه
کشور آمریکا
زبان انگلیسی
بودجه ۶٫۲ میلیون دلار[۱]
گیشه ۲۰٫۷ میلیون دلار[۲][۳]

 

یک هیولا صدا می زند

معرفی فیلم؛ یک هیولا صدا می زند

هیولایی فرا می‌خواند (به انگلیسی: A Monster Calls) فیلمی در ژانر فانتزی تاریک محصول مشترک آمریکا و اسپانیا و به کارگردانی خوان آنتونیو بایونا است. فیلمنامه بر اساس رمانی با همین نام که در سال ۲۰۱۱ توسط پاتریک نس نوشته شده‌است به نگارش درآمده و خود پاتریک نس این وظیفه را بر عهده داشته‌است. لوئیس مک دوگال، لیام نیسون، فلیسیتی جونز، سیگورنی ویور، توبی کبل و جرالدین چاپلین در این فیلم هنرنمایی کرده‌اند.

 

هیولایی فرا می‌خواند برای اولین بار در ۱۰ سپتامبر ۲۰۱۶ در جشنواره فیلم تورنتو ۲۰۱۶ نمایش داده شد. این فیلم بعداً در ۷ اکتبر ۲۰۱۶ در اسپانیا اکران شد و در انگلستان در تاریخ ۱ ژانویه ۲۰۱۷ به نمایش درآمد. در ایالات متحده آمریکا فیلم به صورت محدود در ۲۳ دسامبر ۲۰۱۶ انتشار یافت که منتهی به انتشار گسترده آن در ۶ ژانویه ۲۰۱۷ شد اما با این حال به عنوان فیلمی مستقل و خارج از بدنه اصلی هالیوود از آن استقبال گرمی شد. بیشتر فروش فیلم مربوط به کشور اسپانیا می‌باشد. هیولایی فرا می‌خواند با استقبال منتقدان رو به رو شد و نقدهای ستایش آمیزی دریافت کرد. هیولایی فرا می‌خواند در سال ۲۰۱۷ چندین جایزه گویا برد و یکی از پر افتخارترین فیلم‌های تاریخ این جوایز محسوب می‌شود. فیلم در دوازده رشته نامزد شد و توانست ۹ جایزه از جمله جایزه بهترین کارگردانی برای بایونا و بهترین موسیقی را بدست بیاورد. همچنین هیولایی فرا می‌خواند موفق شد جایزه امپایر بهترین فیلم فانتزی را نیز در سال ۲۰۱۷ بدست آورد.[۶] این فیلم در تمام دنیا ۴۵٫۶ میلیون دلار فروش کرد.

 

 

 

 

کانر اوملی (لوئیس مک‌دوگال) پسربچه‌ای تنها و غمگین و منزوی است که زندگیش با مشکلات ریز و درشت بسیاری گره خورده‌است. پدر و مادر او از هم طلاق گرفته‌اند و مادرش مدتی است که به سرطان مبتلا شده‌است. کانر بخاطر عجیب بودن و متفاوت بودنش مدام در مدرسه اذیت می‌شود و از قلدرها کتک می‌خورد. تنها سرگرمی کانر فقط نقاشی کشیدن است که استعداد ذاتی آن را از مادرش به ارث برده‌است. بعد از مدتی کانر برای خلاص شدن از این وضعیت اسفناک در ذهن خود هیولایی مخوف به شکل یک درخت خلق می‌کند که هر شب در ساعت ۱۲:۰۷ دقیقه نیمه شب به دیدنش می‌آید و به کانر می‌گوید که می‌خواهد برایش سه داستان واقعی تعریف کند. گرچه این ملاقات‌های شبانه و عجیب ابتدا یک ترفند ذهنی برای فرار از مشکلات شخصی کانر به نظر می‌رسد اما طولی نمی‌کشد که کانر دربارهٔ هویت واقعی درخت غول پیکر و اتفاقات تلخی که برای مادرش افتاده‌است دچار شک می‌شود و با خود فکر می‌کند که شاید این رؤیای به ظاهر عجیب واقعیتی عجیب تر باشد.

 

یک هیولا صدا می زند

«هیولایی صدا می‌زند» بررسی تامل‌برانگیزی در باب تاثیری که سایه‌ی مرگ بر روی زنده‌ها می‌گذارد است و بخش زیادی از دلیل موفقیت فیلم در انتقال این پیام، به هنرنمایی درخشان بازیگرانش مربوط می‌شود. مخصوصا لوییس مک‌دوگال در نقش کانر. نقشی که ترکیب دقیقی از تیزهوشی در نمایش هرج‌و‌مرج درونی شخصیت و بیرون ریختن احساسات خالص یک بچه‌ی وحشت‌کرده و سردرگم را طلب می‌کند و مک‌دوگال کارش را به‌طرز بی‌نظیری انجام می‌دهد. البته جز این هم انتظار نمی‌رود. ناسلامتی بایونا همان کسی است که تام هالند، اسپایدرمن جدید سینما را معرفی کرد و او با دو فیلم قبلی‌اش نشان داده که مهارت کم‌نظیری در بازی گرفتن از کودکان دارد. سینگوری ویور هنرنمایی سفت و محکمی در نقش مادربزرگ کانر دارد. او موفق می‌شود نه تنها خستگی ناشی از بیماری دخترش را منتقل کند، بلکه شیمی خیلی خوبی هم با لویس‌ مک‌دوگال دارد و فیلم در نمایش برخورد شخصیت‌های این دو، در حالی که پرخاشگری‌هایشان قابل‌درک باشد موفق است.

 

بزرگ‌ترین خصوصیت «هیولایی صدا می‌زند» این است که مثل اکثر فانتزی‌های هالیوودی این روزها به سرهم‌بندی داستانی تکراری و چپاندن چندتا کاراکتر تک‌بعدی با لباس‌های پرزق‌و‌برق در آن خلاصه نشده است. عناصر فانتزی و شگفت‌انگیز تنها ویژگی فیلم نیستند. فیلم درباره‌ی یک هیولای بی‌شاخ و دم و رابطه‌ی آن با یک پسربچه نیست، بلکه درباره‌ی ماهیت این رابطه و کندو کاو در احساسات عمیق انسانی از طریق این هیولاست. داستان و فلسفه‌ی فیلم زیر سایه‌ی چیز دیگری قرار نمی‌گیرد. در عوض اینجا با استفاده‌ی اصولی و درستی از جلوه‌های ویژوال طرفیم. طراحی خلاقانه‌ی هیولای درختی و نحوه‌ی زنده شدن آن نه تنها تا پایان فیلم به چیزی عادی نزول نمی‌کند، بلکه جذابیت و میخکو‌ب‌کنندگی‌اش را در تمام طول فیلم حفظ می‌کند. «هیولایی صدا می‌زند» از اهمیت رفتار کردن با بچه‌ها مثل بزرگ‌ترها می‌گوید. فیلم درباره‌ی دعوت کردن بچه‌ها به دنیای تاریک و غم‌انگیزی که در بزرگسالی انتظارشان را می‌کشد است. فیلم درباره‌ی جواب دادن به هیولایی است که صدایمان می‌زند. درباره‌ی اینکه شیاطین و هیولاهای درون ما بخش جدایی‌ناپذیر و مهمی از وجودمان هستند که بهتر از هر چیزی دیگری حقیقت را بهمان نشان می‌دهند. درباره‌ی جواب دادن به هیولایی که صدایمان می‌زند.

 

برگرفته از ویکی پدیا

 

هیولایی فرا می‌خواند
A Monster Calls poster.jpg
پوستر رسمی اکران هیولایی فرا می‌خواند
کارگردان خوان آنتونیو بایونا
تهیه‌کننده Belén Atienza
Mitch Horwits
Jonathan King
نویسنده پاتریک نس
بر پایه هیولایی فرا می‌خواند اثر
پاتریک نس
بازیگران لوییس مک دوگال
لیام نیسون
فلیسیتی جونز
سیگورنی ویور
توبی کبل
جرالدین چاپلین
موسیقی فرناندو بلاسکس
فیلم‌برداری Óscar Faura
شرکت

تولید

Apaches Entertainment
La Trini
Participant Media
River Road Entertainment
توزیع‌کننده فوکس فیچرز
تاریخ (های) انتشار
  • ۱۰ سپتامبر ۲۰۱۶ (TIFF)
  • ۶ ژانویه ۲۰۱۷ (ایالات متحده)
مدت
۱۰۸ دقیقه
کشور ایالات متحده
زبان انگلیسی
بودجه ۴۳ میلیون دلار
گیشه ۴۵٫۶ میلیون دلار

معرفی فیلم؛ دستیار

دستیار یا کارآموز (انگلیسی: The Intern) فیلمی کمدی به کارگردانی نانسی مایرز است که در سال ۲۰۱۵ منتشر شد. در این فیلم بازیگرانی همچون رابرت دنیرو، ان هتوی، رنه روسو، آندرس هولم، اندرو رنلز، زک پرلمن، آدام دیواین، نات وولف، لیندا لوین، سلیا وستون، مری کی پلیس، استیو وینوویچ و مالی برنارد ایفای نقش کرده‌اند.

 

 

داستان

بنجامین ویتاکر (دنیرو) بازنشسته‌ای است که از حدود سه سال پیش در غم از دست دادن همسرش به سر می‌برد. او که چندان از بی‌کار بودنش خرسند نیست، تصادفاً تبلیغ یک شرکت فروش اینترنتی لباس مبنی بر استخدام کارآموز باتجربه (سالخورده) را می‌بیند. بعد از آن وی به عنوان کارآموز، دستیار شخصی جولز آستین (هتوی) مدیر عامل شرکت می‌شود که بسیار در کار خود غرق شده و زندگی خصوصی و اجتماعی آشفته‌ای دارد. بن با تثبیت خود در کنار جولز به کمک او می‌شتابد.

 

 

 

 

نقد فیلم

 

نانسی میرز از معدود کارگردانان زن هالیوودی است که در مسیر حرفه ایش که بیش از سه دهه ادامه داشته، همواره علاقه مند به روابط میان انسانها و مشخصا دنیای زنان بوده است. وی در فیلم « زنان چه چیز می خواهند » به سراغ مردی رفت که قادر بود به ندای قلب زنان گوش دهد و در آخرین ساخته اش هم به نام « پیچیده هست » به سراغ زوج کهنسالی رفت که دچار مشکلات زناشویی شده بودند. وی اینبار نیز شخصیت اصلی داستانش را مردی بازنشسته انتخاب کرده و او را در مقابل زنی جوان قرار می دهد و قرار است که مثل همیشه، این دو در کنار یکدیگر به توفیق برسند.

بن ( رابرت دنیرو ) پیرمرد بازنشسته ای است که تصمیم می گیرد که دوباره به بازار کار برگردد اما در عین حال می داند که بازگشتنش به کار با شرایطی که دارد، بسیار سخت است. به همین منظور، وی به سراغ اعضای اداره کننده یک سایت آنلاین فشن می رود که همه کاره این مجموعه دختری به نام جولز استین ( آن هاتاوی ) می باشد. بن در این شرکت به عنوان کاراموز مشغول به کار می شود و رفته رفته به دلیل تجربه های بسیار خوبی که در زندگی کسب کرده، در دل افراد جا باز می کند اما…

 

«دستیار» دنباله روی دیگر آثار نانسی میرز است. میرز در طی دوران فعالیت هنری خودش به عنوان کارگردان، همواره شخصیت اصلی فیلمهایش را زنانی قدرتمند از لحاظ کاری و اجتماعی تشکیل داده اند. در « کارآموز » نیز آن هاتاوی زنی زیبا، قدرتمند و موفق است که به نظر می رسد از هر لحاظ عالی باشد. اما دقیقا در نقطه ای دچار آسیب پذیری و ضعف هست که دیگر شخصیت های زن فیلمهای سابق میرز نیز با آن دست و پنجه نرم کرده اند؛ یعنی ازدواج و مسائل مربوطه.

فیلم جدید میرز بر پایه رابطه میان بن و جولز می گذرد. خوشبختانه اینبار خبری از رابطه عاشقانه میان این دو نیست و اختلاف سنی بالای آنها می تواند ضامن این مسئله باشد که رابطه آنها دوستانه خواهد بود و سمت و سویی رمانتیک نخواهد گرفت. کلیت فیلم « کارآموز » نیز بر پایه همین رابطه دوستان میان دو شخصیت اصلی داستان بنا شده.

یکی از ویژگی های مثبت میرز در نگارش فیلمنامه، قدرت دیالوگ نویسی اوست. میرز ثابت کرده یکی از خلاق ترین و خوش ذوق ترین نویسندگان زن هالیوودی در نگارش متن می باشد و با نگاهی به آثار مختلف کارنامه هنری اش، می توان جملات ماندگار بسیاری را جستجو کرد. این اصل، در فیلم « کارآموز » نیز وجود دارد و صحبت های مختلفی که میان بن و جولز شکل می گیرد، شنیدنی و جذاب هستند و بهترین لحظات فیلم را تشکیل می دهند. این صحبت ها از خودشناسی گرفته تا دیدگاه نسبت به زندگی و آدمهای پیرامونمان، قطعا می تواند ارزش چند بار شنیدن را داشته باشد. میرز اینبار هم به خوبی ثابت کرده که همواره گزینه قابل اعتمادی برای ساخت یک اثر دیالوگ محور محسوب می شود.

 

 

اما در عین حال که « کارآموز » اثر گرم و خوشایندی در بخش دیالوگ هاست، باز هم از مشکلات آثار سابق میرز در بخش روایت رنج می برد. متاسفانه خرده داستانهای فیلم « کارآموز » کشش چندانی ندارند و شخصیت های فرعی که به داستان ورود می کنند، فاقد پرداخت و عمل لازم هستند. رابطه میان جولز و همسرش هم که به تیرگی رفته و قرار است بن در این زمینه جولز را یاری دهد، چندان قادر نیست مخاطبش را درگیر کند چراکه فیلم زمان لازم برای پرداخت بهتر این مشکلات را فراهم نمی کند. « کارآموز » در بخش روایت، متوسل به کلیشه هاست و در تنوع موضوعاتی که مطرح می کند هم آنقدر جذابیت ندارد که به مخاطب اجازه دهد ذهنش را معطوف به فیلم نماید و به کلیشه ها فکر نکند.

با اینحال « کارآموز » بازیهای خوبی دارد و این غیرقابل پیش بینی نبود چراکه میرز اگرچه در بخش روایت داستان تا به امروز به مرز پختگی نرسیده، اما در بازی گرفتن از بازیگرانش تبحر دارد. رابرت دنیروی کهنه کار اینبار در نقشی کمدی، بازی خوبی از خود به نمایش گذاشته است اما کماکان باور کردنش در چنین جایگاهی که انواع و اقسام شکلک ها را با صورتش به نمایش بگذارد، سخت است! آن هاتاوی هم در نقش جولز، به نوعی یادآور فیلم « شیطان پرادا می پوشد » می باشد با این تفاوت که جایگاه وی به مدیر و همه کاره مجموعه تغییر یافته است. هاتاوی در « کارآموز » گرم و قابل باور است و آن لبخند کشیده اش هم درفیلم جواب داده است.

« دستیار» را در مجموع می توان کمدی ساده و جمع و جوری معرفی کرد که ادعایی ندارد اما می تواند شما را تا انتهای فیلم مشتاق نگه دارد. فیلم در روایت داستان پیرو کلیشه هاست و به فیلم بهتری از ساخته های پیشین میرز تبدیل نمی شود. اما خوشبختانه چندین سکانس میان جولز و بن که با دیالوگ های زیبایی همراه هست، می تواند باعث شود از گذاشتن زمانتان برای تماشای فیلم پشیمان نشوید؛ بعلاوه اینکه بهرحال « کارآموز » فیلمی نیست که حال شما را در این روزها بد کند و تلخی به همراه داشته باشد.

Five_hundred_days_of_summer

۵۰۰ روز با سامر

۵۰۰ روزِ سامر (به انگلیسیn۵۰۰ Days of Summer) فیلمی رمانتیک کمدی درام محصول سال ۲۰۰۹ است. داستان آن توسط اسکات نویشتاتر و مایکل اچ. وبر نوشته، توسط مارک وب کارگردانی و توسط مارک واترز تولید شده است. در این فیلم جوزف گوردون لویت و زویی دشانل نقش‌های اصلی را بر عهده داشتند. فیلم از ساختار روایت غیر خطی استفاده کرده، با داستانی تکیه بر شخصیت مرد و حافظهٔ او که به گذشته بازمی‌گردد و شکست‌های خود را بررسی می‌کند.[۳] عکاسی اصلی آن در آوریل ۲۰۰۸ در لس‌آنجلس، کالیفرنیا آغاز شد.

فیلم به موفقیتی گسترده و تحسین بسیاری از سوی منتقدان روبرو شد و با درآمد بیش از ۶۰ میلیون دلار به صورت جهانی، با بودجه ۷٫۵ میلیون دلار موفقیت فروش بسیار خوبی نیز داشت. بسیاری از منتقدان فیلم را به عنوان یکی از بهترین فیلم‌های سال ۲۰۰۹ انتخاب کردند.[۴][۵]

 

فیلم در ساختار روایت پست مدرن غیرخطی ارائه شده است، بدین معنی که داستان به روزهای مختلف آشنایی و کارهای تام و سامر در ۵۰۰ روز ارتباطشان می‌پردازد؛ این خلاصه یک نسخه خطی از حوادث فیلم است. در شروع فیلم، راوی اعلام می‌کند که، «پیش از اینکه فیلم را ببنیدید، باید بدانید که این یک فیلم عاشقانه نیست».

داستان فیلم از یکی از روزهای پایانی فیلم، روز ۴۸۸ شروع می‌شود و یکباره همه چیز به روز اول بازمی‌گردد. داستان اصلی از تاریخ ۸ ژانویه هنگامی که تام هانسن (جوزف گوردون-لویت) با سامر فین (Summer) (زویی دشانل)، (سامر به معنی تابستان است) دستیار جدید رئیسش (کلارک گرگ) در دفتر دیدار می‌کند شروع می‌شود. تام به عنوان یک معمار آموزش دیده، اما به عنوان یک نویسنده در شرکت کارت پستال لس آنجلس کار می‌کند. پس از یک شب موسیقی که تام همراه با دوستش مکنزی (جفری آرند) و سامر سپری می‌کند، مکنزی در حالی که مست است اذعان می‌کند که تام به سامر علاقه‌مند است. سامر و تام شروع به آغاز دوستی می‌کنند، اما سامر به عشق حقیقی اعتقاد ندارد و به تام می‌گوید که هیچ وقت نمی‌خواهد دوست پسر داشته باشد.

تام به سامر بهترین نقطه مورد علاقه‌اش را در شهر را نشان می‌دهد و مدت زیادی را با سامر سپری می‌کند اما سامر همیشه به همین جمله که آنها فقط دوست هستند و به عشق واقعی اعتقاد ندارد بسنده می‌کند. سرانجام در روز ۲۹۰ تام و سامر فیلم فارغ‌التحصیل را می‌بینند و به رابطه‌شان پایان می‌دهند. سامر از شرکت خارج می‌شود و تام در افسردگی باقی می‌ماند.

چندین ماه بعد، تام، سامر را در راهش به سوی مجلس عروسی می‌بیند و دوباره با یکدیگر یکجا می‌شوند، در مجلس عروسی شرکت می‌کنند و سامر او را به یک مهمانی در خانه‌اش دعوت می‌کند. در روز مهمانی هنگام وارد شدن تام به منزل سامر، دو دید تام به مهمانی دیده می‌شود. یکی دید غیرواقعی و چیزی است که او انتظارش را داشت و دیگری دید واقعی و چیزی که او انتظار آنرا نداشت. تام حلقه نامزدی را در دست سامر می‌بیند و به افسردگی‌اش افزوده می‌شود. بعدها تام با مشورت دوستان و خواهرش (کلی مورتز) بهتر می‌شود. از شرکت کارت پستال خارج می‌شود و به حرفه اصلی‌اش، معماری روی می‌آورد.

روزهای سپری می‌شوند و به روز ۴۸۸ (اولین روز فیلم) می‌رسد، سامر، تام را در نقطهٔ مورد علاقه‌اش در شهر که قبلاً به او نشان داده بود می‌بیند و آنها حرف می‌زنند. تام از سامر در مورد نحوه رفتار او می‌پرسد، اینکه چرا با اینکه به عشق اعتقاد نداشته او را اینطور رها کرده و بعداً نامزد فرد دیگری می‌شود. سامر توضیح می‌دهد که با وجود اینکه تام در مورد عشق واقعی درست می‌گفت اما در مورد او اشتباه فکر می‌کرد. او گفت که در مورد تام هیچ وقت مطمئن نبوده و به همین خاطر یکباره همه چیز تغییر می‌کند. چند روز بعد در ۲۳ مه، روز چهارشنبه، تام می‌خواهد برای پستی در زمینه معماری مصاحبه‌ای انجام دهد که در جایی که نشسته، دختر دیگری (مینکا کلی) نیز برای همان پست انتظار می‌کشد. آنها صحبت می‌کنند و تام پیش از وارد شدن برای مصاحبه، از او می‌خواهد که با هم قهوه‌ای بنوشند، دختر اول قبول نمی‌کند اما بعد از لحظه‌ای دوباره تجدید تصمیم کرده و قبول می‌کند. هنگامی که تام نام او را جویا می‌شود، او می‌گوید نامش آتم (Autumn)است (آتم به معنی پاییز است) و داستان در همین‌جا ختم می‌شود.

 

کارگردانمارک وبتهیه‌کنندهمیسون نویک
جسیکا تاکینسکی
مارک واترز
استیون وولفنویسندهاسکات نویشتاتر
مایکل وبربازیگرانجوزف گوردون-لویت
زویی دشانلموسیقیمیخائل دانا
راب سیمونسنفیلم‌برداریاریک استیل‌برگتدوینآلن ادوارد بلتوزیع‌کنندهفاکس سرچین پیکچرز

تاریخ‌های انتشار

۱۷ ژانویه ۲۰۰۹
(سان دنس)
۱۷ اوت ۲۰۰۹
(ایالات متحده)

مدت زمان

۹۵ دقیقهکشورآمریکازبانانگلیسیهزینهٔ فیلم۷٫۵ میلیون دلار[۱]فروش گیشه۶۰٬۷۲۲٬۷۳۴ دلار[۲]

 

از ویکی‌پدیا، دانشنامهٔ آزاد

Benjamin_Button

سرگذشت غریب بنجامین باتن

مورد عجیب بنجامین باتن یا سرگذشت غریب بنجامین باتن(به انگلیسی: The Curious Case of Benjamin Button) نام یک فیلم آمریکایی محصول سال ۲۰۰۸ به کارگردانی دیوید فینچر است. شخصیت اصلی این فیلم الهام گرفته از یک داستان کوتاه اثر اف. اسکات فیتزجرالد است. فیلم‌نامه این فیلم را اریک روث نوشته است و برد پیت وکیت بلانشت بازیگران اصلی آن هستند. این فیلم با بازخورد مثبت منتقدین نیز روبرو شد.

بنجامین در اواخر قرن نوزدهم و در سن ۸۰ سالگی به دنیا آمده و با گذشت زمان، در حالی که دیگران پیرتر می‌شوند، او جوان‌تر می‌شود. او در کهنسالی عاشق دختری می‌شود که در سنین کودکی به‌سر می‌برد. اما در طی سال‌ها در حالی که دخترک بزرگ‌تر می‌شود، او در روندی وارونه به سوی خردسالی پیش می‌رود.

 

مورد عجیب بنجامین باتن
Benjamin Button poster.jpg
پوستر فیلم
کارگردان دیوید فینچر
تهیه‌کننده کاتلین کندی
فرانک مارشال
نویسنده اریک راث
رابین سویکورد
(بر پایه داستان کوتاه اثر اف. اسکات فیتزجرالد)
بازیگران برد پیت
کیت بلانشت
ترجی پی. هنسون
جولیا اورموند
الیاس کوتیاس
جرید هاریس
جیسون فلمینگ
تیلدا سوئینتن
موسیقی الکساندر دسپلا
فیلم‌برداری کلادیو میراندا
تدوین کرک بکستر
آنگوس وال
توزیع‌کننده پارامونت پیکچرز
برادران وارنر
تاریخ‌های انتشار
۲۵ دسامبر ۲۰۰۸
مدت زمان
۱۶۶ دقیقه
کشور آمریکا
زبان انگلیسی
هزینهٔ فیلم ۱۶۰٬۰۰۰٬۰۰۰ دلار
فروش گیشه ۳۳۲٬۵۸۲٬۷۱۱ دلار
pianist

پیانیست

پیانیست (به انگلیسی: The Pianist) فیلمی است ساخته رومن پولانسکی. فیلم بر مبنای داستان واقعی زندگی نوازندهٔ پیانوی یهودی، ولادیسلاو اشپیلمان در دوران جنگ جهانی دوم در لهستان و اشغال این کشور توسط آلمان به قلم خودش ساخته شده‌است. وی در آن دوران آثار موسیقی شوپن را در ایستگاه رادیویی ورشو می‌نواخت.

رومن پولانسکی کارگردان این فیلم، از آن به عنوان مهم‌ترین فیلم خود یاد کرده‌است. وی در کودکی بمباران‌های ورشو توسط نازیها را تجربه کرده و مادرش را در همین بمبارانها از دست داده‌است.

برودی با دریافت جایزه اسکار در سن ۲۹ سالگی، رکورد جوان‌ترین بازیگری که جایزهٔ نقش اول مرد را گرفته، شکست؛ او جایزه فوق را به اشپیلمان تقدیم کرد.

داستان این فیلم در واقع برگرفته از داستان زندگی آقای ولادیسلاو اشپیلمان یکی از بهترین نوازندگان اسبق پیانو در لهستان ( دارای لقب ویرتوز ) و در زمان واقعه تلخ هولوکاست در شهر ورشو میباشد . آقای اشپیلمان داستان زندگی خود را طی سالهای جنگ جهانی دوم به صورت یک کتاب مینویسد و چاپ میکند که این فیلم هم برگرفته از همین کتاب بوده و ریشه در حقیقت دارد . در سایت رسمی ای ام دی بی که یکی از معتبر ترین سایت ها در زمینه هنر سینما است گفته شده که این فیلم یک بازسازی بسیار نزدیک از داستان کتاب اشپیلمن است و تمامی اتفاقات در فیلم تقریباً با اندکی بزرگنمایی از این کتاب برگرفته شده است خلاصه ی داستان : خانواده اشپیلمن خانواده خوشبختی بودند و در آغاز جنگ در امنیت بودند. واکنش اولیه آنها این بود: ما هیچ جا نمی‌رویم. حلقه نازیها روز به روز تنگ‌تر می‌شد ولی با این حال خانواده او از گزارش‌های مربوط به اعلام جنگ انگلستان و فرانسه علیه آلمان دلگرم می‌شدند و امیدوار بودند نازیها به زودی عقب رانده می‌شوند و زندگی به حالت عادی بر می‌گردد. اما چنین اتفاقی نمی‌افتد. یهودیان شهر مجبور به تسلیم دارایی هایشان و نقل مکان به منطقه‌ای که با دیوارهای آجری از بقیه شهر جدا شده می‌گردند. یک نیروی پلیس یهود (که برای اجرای قوانین نازیها فعالیت می‌کردند) به اشپیلمن پستی در این نیرو پیشنهاد می‌کند، اما او امتناع می‌کند، اما همان افسر پلیس با خارج کردن اشپیلمن از صف قطار او را از مرگ نجات می‌دهد. سپس فیلم داستانی بلند و باورنکردنی از چگونگی نجات اشپیلمن از جنگ با پنهان شدن در ورشو و کمک نیروی مقاومت لهستان روایت می‌کند. در طول فیلم چندین بار می‌شنویم که اشپیلمن به دیگران اطمینان می‌دهد که همه چیز به حالت اول باز می‌گردد، این ایمان و عقیده او بر پایه اطلاعات یا خوش بینی او نیست، بلکه این اعتقاد از عشق او به موسیقی سرچشمه می‌گیرد و در تمام صحنه‌های فیلم مشهود است.

اشپیلمن برای مدتی امنیت دارد اما گرسنه، تنها، بیمار و وحشت زده‌است. پایان جنگ نزدیک است و شهر ویران شده، در یک صحنه اشپیلمن در میان ویرانه‌ها اتاقی پیدا می‌کند که یک پیانو به طور کنایه آمیزی در آن باقی‌مانده اما او دیگر شهامت نواختن ندارد. صحنه‌های پایانی فیلم شامل مواجه اشپیلمن با یک سروان آلمانی است که به طور اتفاقی محل اختفای او را پیدا کرده‌است. او به اشپیلمن کمک می‌کند نجات یابد اما بعد از جنگ خودش به کمک اشپیلمن نیاز پیدا می‌کند و اشپیلمن نمی‌تواند به موقع برسد.

 

پیانیست
ThePianistMovie.jpg
پوستر فیلم
کارگردان رومن پولانسکی
تهیه‌کننده آلبرت س. رودی
نویسنده ولادیسلاو اشپیلمن (کتاب)
رونالد هاروود (فیلمنامه)
بازیگران آدرین برودی
توماس کرچمان
فرنک فینالی
مورین لیپمن
امیلیا فاکس
موسیقی ووچیچ کیلار
فیلم‌برداری پاول ادلمن
تدوین Hervé de Luze
تاریخ‌های انتشار
۴ دسامبر، ۲۰۰۲ (آمریکا)
مدت زمان
۱۵۰ دقیقه
کشور انگلستان، آلمان، فرانسه و لهستان
زبان انگلیسی، آلمانی، روسی
piano

پیانو

پیانو (به انگلیسی: The Piano) فیلمی درام به کارگردانی جین کمپیون و محصول سال ۱۹۹۳ میلادی است. داستان فیلم به مقطعی از زندگی یک بانوی پیانیست لال به‌نام «آدا» در اواسط قرن نوزدهم میلادی می‌پردازد. آدا (با بازی هالی هانتر) به همراه دختر خردسالش به جزیره‌ای دوردست می‌روند تا با مردی که پیش از آن هیچ‌گاه او را ندیده ازدواج کند.دیگر نقش‌آفرینان اصلی فیلم پیانو هاروی کایتل، سَم نیل و آنا پاکوین هستند.

پیانو در چهل و سومین دورهٔ جشنوارهٔ کَن (۱۹۹۳) ۲ جایزهٔ مهم نخل طلای کن (بهترین فیلم) و بهترین بازیگر زن را از آن خود کرد. این فیلم در در ۶۶اُمین دورهٔ اهدای جوایز اسکار (۱۹۹۴) نامزد دریافت ۸ جایزهٔ اسکار بود که در رقابت با فیلم‌هایی هم‌چون فهرست شیندلر و فیلادلفیا، برندهٔ ۳ جایزهٔ اسکار شد. جین کمپین که به‌غیر از کارگردانی، فیلمنامهٔ پیانو را هم نوشته بود، جایزه اسکار بهترین فیلم‌نامه اوریژینال را از آن خود کرد.[۳] او در آن سال نامزد دریافت اسکار بهترین کارگردانی هم بود و دومین «کارگردان زن» در تاریخ مراسم اسکار به‌شمار می‌آید که نامزد دریافت این جایزه بوده‌است. هالی هانتر برندهٔ اسکار بهترین بازیگر زن شد و آنا پاکوین (بازیگر خردسال فیلم) هم اسکار بهترین بازیگر نقش مکمل زن را دریافت کرد.

موسیقی متن فیلم پیانو را مایکل نایمن ساخته‌است. نایمن در سال ۱۹۹۳ برای موسیقی متن این فیلم جایزهٔ بهترین موسیقی متن را از انستیتوی فیلم استرالیا و انجمن منتقدان فیلم شیکاگو دریافت کرد. موسیقی متن پیانو که در سال ۱۹۹۴ و در قالب آلبوم ساندترک فیلم، با برچسب ویرجین رکوردز روانهٔ بازار شد بیش از ۱ میلیون نسخه فروش داشت و نام نایمن را به‌عنوان یک آهنگساز برجسته در سطح بین‌المللی مطرح کرد. این آلبوم ۱ سال، پرفروش‌ترین اثر «جدول آلبوم‌های کلاسیک بیلبورد» بود.

 

برگرفته از ویکی پدیا

 

پیانو
Pianomovieposter.jpg
پوستر فیلم پیانو
کارگردان جین کمپیون
تهیه‌کننده جین کمپیون
نویسنده جین کمپیون
بازیگران هالی هانتر (در نقش آدا مک‌گراث)
هاروی کایتل (در نقش جرج بینس)
سَم نیل (در نقش الیستر استیوارت)
آنا پاکوین (در نقش فلورا مک‌گراث)
موسیقی مایکل نایمن
فیلم‌برداری استوارت درای‌برو
تدوین ورونیکا جنت
توزیع‌کننده سیبی ۲۰۰۰
تاریخ‌های انتشار
۱۹ مه ۱۹۹۳ (نمایش در جشنوارهٔ فیلم کن)
۵ اوت ۱۹۹۳ (نمایش در استرالیا)
مدت زمان
۱۲۱ دقیقه
کشور نیوزیلند
استرالیا
فرانسه
زبان انگلیسی
مائوری
زبان اشاره بریتانیایی
هزینهٔ فیلم ۷ میلیون دلار
فروش گیشه ۴۰٬۱۵۷٬۸۵۶ دلار
Dogville

داگویل

داگویل (به انگلیسی: Dogville) نام فیلمی درام ساخته شده در سال ۲۰۰۳ به کارگردانی لارس فون تریه کارگردان دانمارکی و بازی نیکول کیدمن است. فون تریه برای ساخت این فیلم نامزد نخل طلای بهترین کارگردانی در جشنواره فیلم کن شد.

از نکات برجسته این فیلم، فیلمبرداری تمام این فیلم سه ساعته در استودیو و طراحی صحنه منحصربه‌فرد آن است، به صورتی که هیچ‌کدام از خانه‌ها در یا دیوار ندارند.

برخی منتقدان سینمایی همچون راجر ایبرت این فیلم را از لحاظ سیاسی یک فیلم ضدآمریکایی می‌دانند.

داگویل اولین قسمت از سه گانهٔ «آمریکا، سرزمین فرصت‌های طلایی» است که قسمت دوم آن مندرلی در سال ۲۰۰۵ اکران شد و قسمت سوم آن «واشنگتن» هنوز ساخته نشده است.

این فیلم به مبحث عشق و فاشیسم می‌پردازد. انسانهای بزرگ و پیام آوران دردمندی که با ایثار تمام دارایی خود، سعی در آگاه کردن مردم و جامعه دارند. در این فیلم می‌توان شاخه ای از طنز را نیز مشاهده کرد. اینکه راوی داستان را اینگونه آغاز می‌کند که مردم داگویل همه انسانهای خوبی هستند. اما با جلو رفتن فیلم می‌بینیم که تمامی اهالی این دهکده با این دختر زیبا رو است که عقده‌ها و ضعفهایشان رو می‌شود و باز به دلیل همین حقارت اشتباهات و ضعفهای خود را به گردن او می‌اندازند. دختر جوانی که دختر یک گنگستر است از دست پدرش می‌گریزد و وارد داگویل دهکده کوچکی می‌شود. او در صدد برقراری ارتباط با اهالی دهکده است. مردم اول بسیار سرد با وی برخورد می‌کنند اما جوانی که او را یافته به او کمک می‌کند تا مردم دهکده او را بپذیرند. پس از مدتی همه چیز عوض می‌شود. مردمی که ابتدا به دلیل سر و وضع آراستهٔ او با او با احترام برخورد می‌کردند حال با او مثل یک کلفت برخورد می‌کنند. دختر جوان هم نهایت زیبایی را دارد و هم ثروت و هم شهرت را اما به دلیل مستقل شدن و خود ساخته شدن و خود شدن از نزد پدرش می‌گریزد. حتی در این فیلم می‌توانیم کودکان را ببینیم که از کودکی با وقاحت و خشونت و کینه رشد می‌یابند. برخورد تنها پسر بچه دهکده با گریس را می‌توان دید که چه طور دروغ می‌گوید و تهمت می‌زند. در پایان زمانی که دختر به این نتیجه می‌رسد که این مردم اصلاح پذیر نیستند، و حتی اعتمادی که به تنها روشنفکر این جامعه (تام) می‌کند و بی‌اعتمادی و دروغ می‌بیند، و حتی مورد تجاوز اهالی دهکده قرار می‌گیرد، تصمیم به ترک و فرار می‌گیرد که باز با بی‌اعتمادی رو به رو می‌شود و او را زندانی می‌کنند و سپس تماس تام با گانگستر منجر به نابودی خود این دهکده می‌شود. دهکده ای اصلاح ناپذیر! این دهکده در هرجای دنیا می‌تواند باشد. چرا که داگویل است.

 

Dogville – داگویل
405px-Dogville movie.jpg
کارگردان لارس فون تریر
نویسنده لارس فون تریر
بازیگران نیکول کیدمن
هریت آندرسون
لورن باکال
پل بتانی
پاتریشیا کلارکسون
توزیع‌کننده کلمبیا پیکچرز
تاریخ‌های انتشار
۱۹ مه ۲۰۰۳ (میلادی)
مدت زمان
۱۷۸ دقیقه
کشور دانمارک
زبان انگلیسی
هزینهٔ فیلم ۱۰ میلیون دلار